به عالم و آدم مشکوک
ای کاش می دانست یک اثر وقتی تمام میشود که هنرمند در برابرش به تنهایی مطلق برسد لحظه ای که بونارد همیشه آن را به تعویق می انداخت ...
تقدیم به کسی که سین نام دارد:دی
گاهی یه لحظاتی تو زندگی آدما هست تصمیم گیری براشون مشکله بعد هی این پا اون پا می کنن شاید به تعویق بندازنش بعد باز نمیشه بعد باز هی تلاش می کنن
بعد وقتی تصمیم می گیرن !قیافه شون این شکلی میشه![]()
!!!!!
بعد الان من اون شکلیم بعد الان پشیمونم که چرا یه کاری کردم که بی ارزش بود بعد الان دارم مینویسم بعد یوهو برمیگردم میبینم کیوت پشت سرم داره میخونه- این اسم صرفاً بخاطر ِ اعتماد به نفس بالاش بهش دادیم و هیچگونه مصداقی ندارد!-خلاصه اینکه یعنی با توجه به اینکه من اینجوری هستم و یک حالتهای خاص روان پریشی نادر
! در من دیده شده از تمام کسانی که کامنت گذاشتن ُ هیچوقت تایید نکردم صمیمانه! معذرت میخوام البته این کیوت میگه من خیلی هم دیوونه نیستم و از اونجایی که با کارای من یه سایکالُجیست شده واسه خودش!! اما من بازم میدونم باهام شوخی میکنه ودلداریم میده!!!!
چرا عاقل کند کاری که مصرع دومش معنیش این بود که در پی دارد پشیمانی و این چیزا .
همونطور که متوجه شدید این شعر اصلاً چه ربطی به من داشت .
-این باگ خیلی رو اعصابمه جدی این باگ رُ هرکدوم از هم تیما بردارن من شخصاً بهشون جایزه میدم و این نوشته به محض نوشتن از درجه اعتبار ساقط است و کان لم یکن تلقی میگردد.
خدایا تا کی باید تاوان دوست داشتنم رو پس بدم خدایــــــــــــــــــــــــــــــــــا کمکم کن
خدایا خام شدم فکرکردم دوسم داره خدایا بازم گولشُ خوردم خدایا توکه میدونی عاشقش بودم
خدایا ببخشم باچشم گریون با دستهای خالی خدایا خودت کمکم کن دارم می میرم دارم جون میدم
دلم گرفته فکر نمیکردم با احساسم بازی کنه خدایا کمکم کن روسیاهم ...............................
گوشیم دستش بود که حمید اس ام اس زد ! از قبلم یه بار memory گوشی برداشته بود یه بوایی برده بود اماُ پیچونده بودمش
من نمیخواستم تو رُ داشته باشم اما تو که ... آره من نامردی کرده بودم ولی دست خودم نبود میتونستی ببخشی اما نه حقم نبود
میدونی یه نویسندهووو فرانسوی میگه از وقتی تونوشته هایم را می خوانی
می نویسم حالا من میخوام بگم تو این مدت ننوشتم چون تو میخوندی آره یاردبستانی من حالا گیرم بالاتر!!!یه چی بگم؟اصلاً نفهمیدم چرااینجوری کردی داداش!میدونم امشب نخونی فردا میخونی فردا نخونی پس فردا که...؟ مغرور نیستی اما...,راستی فکرشُ کردی؟ شرکت بی من!پیاده روی بی من!مرجان ِخواهر بی من!س ی ت ی بی من !اینا نوشته است اصلاً مگه میشه !!!!!وای کیان تو که میدونی من چقــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدر علامت تعجبُ دوس دارم یادت نرفته که :دی!
اوهو می تونستی بری من که از اولشم گفتم برو ولی نباید همه چیُ خراب میکردی !میدونی شرط عقل ِ که همه پلهای پشت سر ُ نباید خراب کرد!من ُ که خوب شناختی همون قدر که به بودنت فکرنکرده بودم به نبودتم!آره ...اما کارت اشتباه بود آخه دیوونه تو که منُ میشناختی یه ذره ...دیگه.از اون روز دیگه وسواس گرفتم همش فکرمیکنم یکی داره کارامُ زیز نظرمیگیره]]؛یه مرضی گرفتم مادر!راستی راستی مرجان بهت نگفته میخوام چیکار کنم میخوام برما!!!اینجوری واسه توام بهتره شاید سرعقل بیایی !بذار یه چیزی رو همین الان بگم فقط یادت باشه مرجان خواهرِ منم هست پس سعی نکن بین ما جدایی بندازی من دوسش دارم خب اینجوری توام باز داداشم میشی حالا خوددانی!
شیرفهم شد }}!!!باشه
و این پایان غم انگیز دوستی 4 ساله ما شد
مجبورشدم انصراف بدم بارسنگین نگاه ها اذیتم میکرد
... خدایا خودت کمک کن.

به راستی در این شب های گرفته پاییزی چه چیز را جستجو می کنم
تو را
نبودنت را
و شاید نبودنم را
...
سرعت زیاد مرگ آور؛ شاید یک روز چشم باز کنیِ
پیش توباشم > یعنی مال منی؟
این رو خودم میدونم به شمام اطمینان میدم اگه به هدفم نرسم ,اگه نرم کانادا ؛و اگه کیان بی خیال نشه ُ مجبور شم واسه همیشه تحملش کنم حداقل نویسنده خوبی میشم(اعتماد به نفس رو که داری؟!)
واما سه شنبه صبح سرکلاسم کیان زنگ میزنه. میزنم روok بفهمه سرکلاسم حواسم نبود صدای گوشی زیاده اون بلند میگه الو عزیزم و بعدش صدای خنده چند نفری رو شنیدم! قطع کردم اسباب خنده شدیم رفت ! sms زدم سرکلاسم باهوش!
نیم بعد زنگید
// برای فرداشب برنامه ای داری
/فرداشب؟
//مگه تولدت نیست؟
/چرا خُّب
//میگم اگه میخوای ردیف کنم با بچه ها بریم بیرون
/راستش مامان میخواست یه سری آشناها رو دعوت کنه ؛اما من گفتم حوصله ندارم ترجیح میدم بادوستام باشم
//کجا بریم؟
/ بیاین خونه ما
//خیلی خوبه !گریته (این تکیه کلامشه!)
/پس یه چیز خوب برام بگیری حوصله حال گیری جلو مامان رو ندارم
// چشـــــــــــــم! مامانت که از من خوشش نمی آد<یه مدت که گیر داده بود این رو الکی بش گفتم > میخوای بقیه بچه های دانشگاه رو هم بگم مسیح؟یا ...؟
/لازم نکرده خودم به بچه ها خبر میدم اگه یه دونه پسر باشه که نمیشه اصلاً خودت چه جوری روت میشه میخوای اصلاً نیای تو؟
//دیوونه مگه میشه نیام؟!
/اکی به مرجانم بگو
//میبینمت
/اکی بای
اومدم خونه به مامان میگم آره به بچه ها فرداشب گفتم بیان کیان وچندتا دیگه از همکلاسیام میان
//دوست نداری ببریشون بیرون ؟
/؟![]()
![]()
//آخه مامان جان،توکه گفتی بین تو وکیان چیزی نیست خُب پس...
/مامان من ؛چه ربطی داره ما همکلاسی بودیم خودتم دیدی چقدر جو بچه ها صمیمیه بعدش بفهمه ناراحت میشه فقط اون نیست که بقیه ام هستن...
حالا بگذریم چه جوری اُکیش رو از مامان گرفتم ولی خیلی خوش گذشت از همه جالبترشم این بود که کیان از همه زودتر اومد؛ تو اتاق بودم داشتم چک میکردم مامان اومد گفت آقا کیانه با مرجان (خواهرش) !این آقاش رو هم کشید که بگه بفرما تحویل بگیر
اومدم تو حال کیان پررو بر گشته میگه وای چه خوشگل شدی
منم گفتم زود اومدی هپی برفدی
یه ذره سرخ وسفید شد مامان هم به هیچ وجه مایل به ترک کردن محل نبود و بهشون گفت چی میخورین بعدم به من نگاه کردکه برو ...
کیان میگه من چیزی نمیخورم تشکر و با چنان جدیتی که تو عمرم ازش ندیدم ناخودآگاه خندم گرفت بعدم مرجان بعدم خودکیان ....
خیلی خوش گذشت ؛بعد از شام کلی به خودمون حال دادیم با این آهنگ منصور که نمیدونم شنیدین یا نه یه دل نه صد دل عاشق اما انگار نه انگار امون از دست این دل امون از دست دلدار ... از لودگی کیان هرچی بگم کم گفتم هر چی میگفتم بابا بذارید آهنگ رو عوضش کنم نمیذاشتن مهسام که همش میگفت زودتر باید برم دست همشون دردنکنه !از همه بهترم ادکلن کیان بود خوش سلیقگیش به خودم رفته
؛ کلی هم عکس گرفتیم و خیلی جالبه که تو همشون من و مرجان عینهو عاشق و معشوق تو بغل همیم!حتی یه عکس که اونم باهام شمع فوت میکنه!بچه ها که رفتن مثه جنازه خوابم برد که سابقه نداشت
دیگه بقیه اش خیلی طولانی میشه ؛یه کم از دپی دراومدم بگذریم با کیان بودم اما همش چشمم به گوشی بود که شاید حمید...؛
تا 11 شب منتظرشدم دیدم بدجنس تماس نگرفت واسش اس ام اس زدم که آره من اینهمه باهات تماس میگیرم اونوقت تو حتی...یه ساعت بعدش جواب داد که هپی برفدی واقعاً که خدای آی کیو ست بچه ام
!
یه روزی از این روزا میکشمت به اون خدا
که بشی عبرت مردم نکنن یار ُ رهاا!
خوش به حالِ اذهان این مثلاً خواننده ها...
- یعنی یکی نیست بهم کمک کنه
- توروخدا
- بهم بگه چیکار کنم
- چرا هیچکی منو نمیفهمه
لعنت به من .......................................
........................................................
آدمی که برای لحظه لحظه خودش برنامه داشت چهارساعت بیشتر نمی خوابید کاراش رو انجام بده الان حسابی گیج شده نمیدونه چی از این دنیا میخواد ؛از تکرارخسته ام !
ای خدا کمکم کن
میدونم خیلی بدم خیلی !اما خدایا من تا یکی 2 سال دیگه طاقت نمیارم خیلی دیره واسه رفتن
یکی کاری کن زودتربشه یا زودتر برم اونجا یا زودتر بمیرم برم اون دنیاهرجورخودت صلاح میدونی.
بالاخره ماسوتی رو دادیم, شنبه تو شرکت کیان بهم گفت بیا اگه میخوای کانکت شو حوصله ات سرنره
بعدش خودش میره تنظیمات adsl روی لپ تاپ وصل کنه!
منم داشتم تلفنی حرف میزدم یه دفعه دیدم کیان بهم اشاره میکنه اِ بیا این عکس تو نیست؟history این وبلاگ رو میگم !!!!یه دفعه از جام پریدم پسره فضول !میگم کی بهت گفته بری تو history من ؟
میگه حالا تو هستی یا نه ؟نمیدونم تاکجاش خونده آبروم رفت یعنی؟!دلم میخواست ...خیلی بدم میاد .یکی اینجوری کنه عصبانی شدم حالا به خودم قول داده بودم دیگه عصبی نشم اونوقت ...!سریع اومدم بیرون داد میزنه بابا غلط کردم بگم گ.. جوابشو ندادم!نمیدونم خودش رو چیکاره حساب کرده بخاطر مرجان نبود اصلا ... حالا هفته آینده با بچه ها میخواهیم بریم 13 !دو روزه !جناب تشریف میار ه !اصلاً نفهمیدم این پسره چه جوری خودش رو تو گروه ما جا کرد البته خدایی پسرخوبی بگذریم که بعضی وقتا فضولاما خب به من خیلی لطف داره! اما هرکارمیکنم ازش خوشم نمیاد.
دیگه اینکه به این نتیجه رسیدم که سمند که اصلاً را نمیره مخصوصاً مال چندسال پیشم که باشه! نظرتون چیه برم با بابا آشتی کنم؟![]()
![]()
- :کلی تیکر!
![]()